شب ها هوای اتاق سرد است ، بدنم مور مور میشود ... از پشت پنجره خانه ی سبز رنگ همسایه را نگاه میکنم تمام عمری که توی این اتاق بودم دوست داشتم توی ان خانه باشم ، یک جاییست با سقف شیشه ای و لامپ سبز رنگ ، اگر گلخانه باشد، اگر چند صندلی داشته باشد ،اگر بوی چایی بدهد، اگر من انجا بودم...آخ عیش .....اتاقم چهارده ها گلدان کوچک و بزرگ دارد ، زوج ها را دوست دارم ، رتبه کنکورم ، شماره اتاق خابگاه ، شماره دانشجویی ، همه شان زوجند ؛ غیر از بودن تو  ! انگار که همه ی زندگیم زوج باشد غیر از بودن تو... منٍ تنها ، منٍ فرد...هم کلاسیم سوال های عجیب میپرسد میداند گیاه ها را دوست دارم و از لمس کردنشان لذت میبرم حتی میداند که حالت روحیم به خاطر پریود بهم ریخته چیز های عجیب میداند و چیزهای عجیب تر میگوید ، شب قبل خواب برایم سوره ی قران فرستاده بود ، نوشته بود(( گوش کن تا حالت بهتر بشه)) فکر میکرد درد پریودِ پیچیده توی شکمم با صوت قران ارام میشود  ... به قران گوش نکردم !  به قران گوش نمیکنم چون مرا میترساند بعد از اینهمه سال بعد از اینمه فکر کردن نمیدانم به کجا و به چه کسی اعتقاد دارم و اصلا دین چه میگوید .... دین هم کلاسیم را عجیب میکند،اینکه به یک چیزی اعتقاد دارد و همان را به زور نمیکند توی مغزم عجیب تر است.... یک طوری شده ام که همه ی ادم های دور و برم را دوست دارم ، مهربان شده ام  ولی از بودن کنار ادم ها لذت نمیبرم... دوری و دوستی ، دوری و رویاهای بودنشان  ،این جذاب تر است؛ انگار که نباشند ولی خاطرشان باشد و خاطرشان عزیز بماند....صدای تق تق های پنجره کوچک اتاقم و بوی نم گلدان ها میگویم : کاش باران ببارد کاش همه ی نبودن ها از دنیای بیرون پاک شود ، باران ببارد خانه بوی باران بدهد دعاهامان بوی باران بدهد و رقص هامان توی باران باشد....