در جریان...
دیشب باران بارید ، توی خواب و بیداری ، توی خوابِ ناراحتی که داشتم صدای چک چک را از سمت بالکن میشنیدم ... یک چیزهایی توی زندگی جذاب است درست مثل همان حسیکه دیشب داشتم ، دلم میخواست پنجره ی قهوه ای اتاق را باز کنم و خودم را به بیرون پرتاب کنم، توی فکر گذشته بودم ، توی رویاهای سال های گذشته ، اتاق بوی پرتقال میداد ، پرتقال سوخته روی بخاری .... شب ها راحت نمیخابم ، صبح ها بدن درد دارم و یک چیزی توی مغزم تق تق در میزند ، همین حالا هم باران میبارد ، کیسه های سیاه آشغال را تا کوچه همراهی کرده ام و فکر میکنم چه قدر دلم برای بوی نم باران تنگ شده بود ، یک سایه ی صورتی رنگی کشیده ام زیر چشمانم ، جذابیت این شکلی را دوست دارم ، قرمزی زیر چشم ها و برق زدن لب ها ! پنجره ی اتاق برای بیرون پریدن کوچک و تنگ شده ، تقویم سفید رنگم هی جلوتر میرود و توی هیچکدام از روزهایش درس خواندن مرا نگنجانده... چه میدانم ! حتی توی قرنطینه هم وقت درس خواندن ندارم ، یک سری لیست فیلم و کتاب جدید دارم که لااقل اینها به رشته ام میخورند ؛ روانشناسی ... . دلم برای همه چیز تنگ شده و با این حال هیچ دوست ندارم به گذشته برگردم ! چایی توی ماگ پر از خبار های گرم و دلپذیر شده طوری که دوست دارم تا ابد توی همین لحظه بمانم ، چایی بنوشم خرما هارا توی دهانم اب کنم و فکر کنم که چه قدر دلم برای بوی نم باران تنگ شده بود.
T.me/aynazi-sh