روزهای سختی رو پشت سر می‌زارم. صبح که می‌شه با خودم میگم عه صبح شد؟ عه زنده موندم؟ میدونم باید صبر کردنو یادبگیرم،میدونم دردی که دارم گذراست و میاد روزی که دوباره سرپا بشم؛ ولی نیمتونم درکش کنم. نمیتونم قبول کنم این حجم از غم و غصه حقمه و این منم که باید صبر کنم. نمیتونم قبول کنم که این منم که با این حجم از اتفاقات درگیرم ولی باید قوی بمونم. قوی هستم ها. گریه زاری میکنم و یه ربع بعد برمیگردم سرکار. به این فکر میکنم نمیتونم پولی که درمیارمو خرج کنم. خرج میکنم ولی لذت خرید رو ندارم. خونه نشینی و سفارش پستی آسونه؟ آسونه ولی برای منی که الان هتسم نه. کلا آسون نیست. قبلا شب که میشد قلبم میگرفت و میگفتم خدایا با این حجم از تاریکی چیکار کنم؟ کی صبح میشه؟ حالا آروم تر شدم. روتین قرآن خوندن قبل خواب رو رعایت میکنم. انگار دنبال یه چیزی میگردم که چنگ بزنم بهش. بگم اره اینجا خدایی هست که حواسش به منه. غمی که توی قلبمه رو حس میکنه. فقط اونه که میتونه منو بفهمه. چاره چیه. منم و این حجم درد و ناراحتی و غصه ایی که باید قبولش کنم. باهاش زندگی کنم تا زمانش بگذره. خدایا میدونم میگذره ولی چجوری گذشتنشم مهمه؟ از سلامت روانم چیزی باقی نمونده. به روم نمیارم ها. میخندم، کار میکنم، با صدای بلند آهنگ میخونم، زنگ میزنم میگم نمیتونم بیام ولی کارمو تلفنی حل میکنم ولی آخر شب این منم و این درد. میدونم تموم میشی، لطفا برو و ازت هیچی خاطره ای برام نمونه. به اینکه حسودی میکنم خندم مییگره. به راه رفتن آدما تو شهر حسودیم میشه، به اینکه میتونن برقصن، به اینکه میتونن عاشق بشن، تو محل کار بشن و حتی چایی رو خودشون دم کنن. حسودیم میشه ولی چاره چیه. زندگی من وارد یه بعد دیگه شده که هیچ خواست من نبوده. باید صبر کنم تا این بعد تموم بشه