27مهر سال پنج
تقریبا خوب خوابیده بودم. با دیدن قشنگی آسمان و تک پرندهی آن حوالی فکر کردم همین لحظه را بارها تجربه کردهام. دلم میخواست دوباره همه چیز را تجربه کنم. دقیقا توی همین هوا مسیر رودخانه تا بازار مرکزی را قدم بزنم،توی بالکن خوابگاه دانشگاه زمین فوتبال را تماشا کنم،از لابه لای پنجره های دانشکده منتظر دیدن ماشین استادم بمانم و صدبار مسیر پر از درخت و زیبایی را قدم بزنم. چه میدانم حتی فکر کنم که آن روزها چرا "س" را، پسری را که به من علاقه نشان میداد را بغل نکردم؟ چرا نگفتم دوسش دارم؟ چه میدانم. مغز من در لحظه دنبال تکرار گذشته بود. عجیب بود. فکر کردم چرا همین حالا توی همین هوای خوب دلم تجربه جدید و متناسب شرایط حال را نخواست. جواب ساده بود. من هنوز آینازی که در این لحظه را نفس میکشد قبول ندارم. فکر نمیکنم قرار است عشق واقعی و بغل از ته دل را تجربه کنم، توی همان دانشگاه باشم اما با عنوان و جایگاه جدید و دیگر قرار نیست همان آیناز با همان نگرش یا همان نوع تجربه ها وجود داشته باشد. جواب خیلی ساده بود. من در زمان حال زندگی نمیکنم و دقیقا در حال تجربه کردن "لحظه"نیستم. جالب بود. یک گوشه ای مینویسم که درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد در خصوص وی پیشنهاد میگردد.
T.me/aynazi-sh