داشتم میگفتم هیچوقت این حجم از سختی رو تصور نمیکردم. میتونم بگم چه اتفاق های بدتری بود که میتونست بیوفته ها، میتونم بگم خدایا ممنونم که هستم و شکرت و اینها...ولی واقعیت اینه که همین حالا هم به اندازه کافی سخت هست. آدم تک بعدی نیستم. اگه همین حالا این شرایط جسمیم سخت و دردناکه عوضش شرایط شغلی و تحصیلیم خوبه. روابط عاطفی و دوستام خوبن. ولی خب که چی؟ من از درد میشینم گرهی میکنم و دوباره مجبورم به زندگی برگردم. تلاش کنم، قوی بمونم و اصلا به روم نیارم که در حال رنج کشیدنم. نمیدونم. نمیتونم بفهمم مسیر درست همینه؟ تا کی باید قوی بمونم؟ تا کی به روم نیارم. من هیچ انتظار این حجم از سختی رو توی زندگی نداشتم. در توانم نیست...همزمان که در توانم نیست ادامه میدم. فکر میکنم یه روزی نزدیک به فرسودگی خواهم بود. تا کی باید ادامه بدم اخه