زنده بودن سخته و زندگی کردن سخت تر. گاهی اوقات تصور میکنم آرزویی که داشتم بر باد رفت؟ نشد که بشه؟ شد. ولی بسیار متفاوت تر از ذهنیت من. خروجی یکی بود ولی مسیر نه. فکر میکنم باید شاکر باشم؟ لازمه بگم مهم اون شدنه بود؟. نمیتونم. دلم میخواست از اون مسیر لذت ببرم. بعضی روزها فکر میکنم قلبم داره مچاله میشه. ناراحتی که دارم از بیرون خیلی ریز و بی اهمیت دیده میشه ها. ولی چه فایده؟ ناراحتی هرکس برای قلبش بزرگ ترین ناراحتی دنیاست. من هیچ خیال نمیکردم این حجم از سختی سراغم بیاد.

نوی خواب دیدمش. مردی که فکر میکردم عاشقشم. دست هام رو دیدم، آدم های اطرافم رو دیدم. یه غم جدید داشتم. یه مشکل جدید. یادمه دیگه از توانم خارج بود. تو خواب میگفتم دیگه نمیتونم. دیگه بسه. بیدار که شدم داشتم فکر میکردم جدی تا کی ادامه بدم؟ کی وقت مردن میرسه؟ حالا نشستم اینجا. قوی بودن رو نمیشه کنار گذاشت نه؟ دلم میخواست ضعیف ترین دختر دنیا باشم. هیچ تلاشی نکنم. هیچ زوری واسه زندگی نزنم. لابد اونطوری آسون تره. لابد برخلاف اون نوشته گوشه وبلاگم ایندفعه میخاستم نباشم.